درس پنجم 🔊

متن - مولوی، شاعر نزدیک‌کننده‌ی قلب‌ها 🔊

 

مولانا جلال‌الدین رومی یکی از شاعران بزرگ و عارفان کم‌نظیر ایران و جهان است. 🔊 او در سال ۶۰۴ هجری قمری (۱۲۰۷ م.) در شهر بلخ در ایران قدیم (کشور افغانستان امروز) به دنیا آمد. 🔊 در همان دوران کودکی به علت حمله‌ی مغولان مجبور شد که به همراه خانواده‌اش از بلخ مهاجرت بکند. 🔊 آن‌ها پس از سال‌ها سفر به شهر قونیه در ترکیه امروز رفتند و مولوی تا آخر عمرش در آن‌جا زندگی کرد. 🔊 همه‌ی شعرها و کتاب‌های مولوی به زبان فارسی است و مهم‌ترین اثر او کتاب منظوم مثنوی معنوی می‌باشد. 🔊 موضوع مثنوی درباره‌ی دوری انسان از خدا و چگونگی رسیدن دوباره‌ی انسان به خدا می‌باشد. 🔊 اولین بیت مثنوی این بیت است: 🔊

 

بشنو از نی چون حکایت می‌کند 🔊 از جدایی‌ها شکایت می‌کند 🔊

مولانا مفاهیم عرفانی مورد نظرش را به صورت حکایت‌ها و داستان‌های بسیار زیبا می‌گفت. 🔊 از خصوصیّت‌های اخلاقی مولوی احترام گذاشتن به همه‌ی ادیان و مذاهب بود؛ 🔊 او همیشه سعی می‌کرد با رفتار و اخلاقش حقیقت را به دیگران بگوید. 🔊 امروزه شعر او در همه‌ی جهان خواننده‌های بسیار زیادی دارد. 🔊 سرانجام مولانا در حالی‌که تشنه‌ی گذشتن از این دنیا و رسیدن به جهانی برتر بود، 🔊 در سال ۶۷۲ ه.ق. (۱۲۷۳ م.) از دنیا رفت. 🔊

یکی از قصه‌های مثنوی را با هم می‌خوانیم: 🔊

روزی چهار نفر با هم سفر می‌کردند. 🔊 یکی از آن‌ها ایرانی بود؛ 🔊 نفر دوم عرب بود؛ 🔊 نفر سوم اهل روم بود و چهارمین نفر ترک بود. 🔊 آن‌ها به شهری رسیدند و از جلوی یک میوه‌فروشی گذشتند. 🔊 خواستند مقداری میوه بخرند؛ 🔊 اما چون پول‌شان کم بود، 🔊 تصمیم گرفتند یک نوع میوه بخرند. 🔊 ایرانی گفت که بهتر است انگور بخریم، 🔊 عرب گفت: 🔊 «نه انگور چیه؟ باید عنب بخریم». 🔊 رومی گفت: 🔊 «فقط باید استافیل بخریم، 🔊 چون من مدت طولانی‌ای است که استافیل نخوردم». 🔊 نفر چهارم یعنی ترک هم گفت: 🔊 «نه انگور، نه عنب، نه استافیل؛ 🔊 فقط ازم. 🔊 من ازم می‌خواهم و باید ازم بخریم». 🔊 این چهار نفر مشغول جدال و دعوا بودند و با صدای بلند با هم صحبت می‌کردند و هر کدام از آن‌ها می‌گفت 🔊 باید میوه‌ای را بخریم که من می‌خواهم. 🔊

 

مردم اطراف آن‌ها جمع شدند و با تعجب به ایشان نگاه می‌کردند و از هم می‌پرسیدند: 🔊 «چرا آن‌ها با هم دعوا می‌کنند؟». 🔊 در این میان مرد حکیمی از آن‌جا می‌گذشت. 🔊 به سوی آن چهار نفر رفت و از آن‌ها پرسید: 🔊 «چرا شما با هم دعوا می‌کنید؟». 🔊 ایرانی همه‌ی ماجرا را به مرد حکیم گفت. 🔊 مرد دانشمند که زبان‌های فارسی و عربی و ترکی و رومی را خوب می‌دانست، 🔊 خنده‌ای کرد و گفت: 🔊 «ای عزیزان من! 🔊 دعوای شما بیهوده است». 🔊 آن چهار نفر با تعجب پرسیدند: 🔊 «چرا؟» 🔊 حکیم گفت: 🔊 «زیرا همه‌ی شما یک چیز را می‌خواهید؛ 🔊 اما آن را به زبان خودتان می‌گویید. 🔊 معنی انگور و عنب و استافیل و ازم یکی است؛ 🔊 اما چون شما زبان هم را خوب نمی‌فهمید، 🔊 برای یک هدف مشترک با هم دعوا می‌کنید». 🔊

آن چهار نفر از رفتارشان خیلی خجالت کشیدند و از هم دیگر معذرت‌خواهی کردند؛ 🔊 سپس مرد حکیم در حالی‌که از آن‌ها دور می‌شد گفت: 🔊 «متاسفانه بسیاری از دعواها و جنگ‌های مردم با هم‌دیگر به همین علت است». 🔊