ابوریحان بیرونی یکی از بزرگترین دانشمندان ایران و جهان است. 🔊 او در سال ۳۶۲ هجری قمری(۹۷۳ میلادی) در شهر خوارزم در ایران قدیم به دنیا آمد. 🔊 او در دانشهای مختلف و متنوعی متخصص و عالم بود؛ 🔊 دانشهایی مانند: 🔊 ریاضی، نجوم، فیزیک، پزشکی، جغرافیا، فلسفه، دین و ... . 🔊
ابوریحان انسان منظم و دقیقی بود که زبانهای مختلفی مانند عربی و هندی را به خوبی میدانست. 🔊 او به کشورهای زیادی مسافرت کرد و کتابهایی را از سفرهایش نوشت. 🔊 آخرین لحظههای عمر این دانشمند بسیار عبرتآموز است. 🔊 پزشکان همه ناامید بودند؛ 🔊 ابوریحان بیرونی پس از هفتاد و هشت سال آخرین لحظههای زندگیاش را سپری میکرد؛ 🔊 دانشجویان، دوستان و اعضای خانوادهاش در کنار رختخواب او بودند و آرام و آهسته گریه میکردند. 🔊 بعضی از آنها آهستهتر از دیگران گریه میکردند و خاطرههایشان را با این استاد علم و اخلاق مرور میکردند. 🔊
یکی از اعضای خانوادهاش خاطرهای از دوران کودکی او به یاد میآورد؛ 🔊 وقتیکه مردم فکر میکردند الماس سنگ سمی است و حتی از سم مار هم خطرناکتر است و در صورتی که انسان آن را در دست بگیرد، میمیرد. 🔊 اما ابوریحان این سخن را نپذیرفت. 🔊 او الماس را به گوشتی مالید و آن گوشت را به سگی داد. 🔊 سگ گوشت را خورد؛ 🔊 اما نمُرد. 🔊 پس از این آزمایشِ ابوریحان، مردم فهمیدند الماس سمی نیست. 🔊
یک نفر دیگر از دوستانش به یاد میآورد یک روز در حالیکه خیلی تشنه بود، 🔊 از ابوریحان یک لیوان آب خواست. 🔊 ابوریحان به او یک لیوان آب داد که بر روی آن چند برگ گل بود. 🔊 دوستش مجبور شد آب را آرامتر و آهستهتر از همیشه بنوشد تا برگهای گل به داخل دهانش نرود؛ 🔊 بعد از ابوریحان پرسید: 🔊 «چرا بر روی آب برگِ گل گذاشتی؟». 🔊 ابوریحان گفت: 🔊 «زیرا میخواستم آب را آرامتر از همیشه بنوشی؛ 🔊 وقتی که انسان خیلی تشنه است، باید آب را آرام بنوشد تا دل درد نگیرد». 🔊
همه ناراحت و غمگین بودند؛ 🔊 در این میان یک نفر از دوستان قدیمی ابوریحان داخل اتاق شد. 🔊 ابوریحان چشمهایش را کمی باز کرد و دوست قدیمیاش، ابوالحسن را دید و لبخندی زد؛ 🔊 سپس با صدای آهسته سوالی دربارهی یک مسأله دینی از او پرسید. 🔊 همه افراد و دوست ابوریحان از این سوال او تعجب کردند. 🔊 ابوالحسن گفت: «ای دوست بزرگ و عزیزم! 🔊 پاسخ این سوال در این آخرین لحظههای عمرت چه فایدهای برای تو دارد؟». 🔊 ابوریحان به او گفت: 🔊 «آیا بهتر است جاهل نسبت به این مسأله بمیرم یا عالم؟» 🔊
ابوالحسن نسبت به این همه اشتیاق او به علم و دانش تعجب کرد و پاسخ را به او گفت؛ 🔊 سپس صورت بهترین دوستش را بوسید و غمناک از او خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت. 🔊 وقتیکه او از در خانه بیرون آمد، 🔊 ناگهان صدای گریههای بلندی را از داخل خانه ابوریحان شنید. 🔊 ابوریحان از دنیا رفت. 🔊